تبليغاتX
 ღ ... نوشته های رنگی... ღ
ღ ... نوشته های رنگی... ღ
وبلاگ بچه های فضیلت...!
ღ ... نوشته های رنگی... ღ

اینجا کلبه ی ماست
کلبه ی بچه های پر انرژی فضیلت!
اومدن به اینجا برای همه ی آدما آزاده، ولی موندن تو کلبه ی ما یه شرط داره...
می دونین شرطش چیه؟
باید یه قلب پر رنگ و گنده داشته باشی!
همین!

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
< a href="cat-3.aspx" class="links" target="_blank">طبیعت!
< a href="cat-4.aspx" class="links" target="_blank">زلزله!!
< a href="cat-5.aspx" class="links" target="_blank">فوتبال
< a href="cat-6.aspx" class="links" target="_blank">هری پاتر!!
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
انسان در جدول مندلیف
اگه فلز هستی فلز قلیایی باش، اگه فقط حتی یک الکترون داری، اونو با تمام وجودت راحت و مشتاقانه ایثار کن. اگه نافلزی و مشتاق الکترون مثل هالوژن ها مصرانه برای هدفت تلاش کن، ولی هالوژن باش و تا آخر تلاش کن. اما زیاده طلبی کار کربن‌های روسیاهه! البته گاز نجیب شدن و از قیل و قال دنیا و سودای جهان رهایی یافتن کار هر کسی نیست، ولی اگر یه نفر به اون مقام برسه می‌شه مثل نئون و زنون که اطرافش را روشنایی می‌بخشه! اما نباید یادمون بره فلزهای چند ظرفیتی یعنی عناصر واسطه که برای هر کسی یه چهره‌ای می‌گیرن هم وزنشون سنگین تره و هم در صنعت پر کاربرد و مشهور هستند. درضمن خاصیت مغناطیسیشون اونارو به هر طرفی می‌کشه و می‌بره. پس بهتره اول خودمون و بعدش اطرافیانمونو خوب بشناسیم تا بدونیم در زندگی با کی ترکیب بشیم و از کی پرهیز کنیم. یه الکترون بیشتر و یا کمتر مهم نیست، مهم اینه که ترکیب موفقی رو ارایه کنیم که بدرد بخور باشه. برای همه شما از هر عنصری که هستید آرزوی موفقیت دارم
[ ]
+
قصه ی لیلی و مجنون !
یک شبی مجنون نمازش را شکست ...

       بی وضو در کوچه ی لیلا نشست ...

عشق آن شب مست مستش کرده بود ...

       فارغ از جام الستش کرده بود ...

سجده ای زد بر لب درگاه او ...

       پر زلیلا شد دل پر آه او ...

گفت یا رت از چه خوارم کرده ای ؟ ...

       بر صلیب عشق دارم کرده ای ؟ ...

جام لیلا را به دستم داده ای ...

      و ندر این بازی شکستم داده ای ؟ ...

نشتر عشقش به جانم می زنی ...

       دردم از لیلاست ، آنم می زنی ؟ ...

خسته ام زین عشق دل خونم مکن ...

       من که مجنونم تو مجنونم مکن ...

مرد این بازیچه دیگر نیستم ...

      این تو و لیلای تو ... من نیستم ! ...

گفت ای دیوانه لیلایت منم ...

       در رگ پیدا و پنهانت منم ...

سالها با جور لیلا ساختی ...

      من کنارت بودم و نشناختی ...

عشق لیلا در دلت انداختم ...

       صد قمار عشق یک جا باختم ...

کردمت آواره ی صحرا نشد ...

       گفتم آدم میشوی اما نشد ...

سوختم در حسرت یک یا ربت ...

       غیر لیلا بر نیامد از لبت ...

روز و شب او را صدا کردی ولی ...

       دیدم امشب با منی گفتم بلی ...

مطمئن بودم به من سر میزنی ...

       بر حریم خانه ام در میزنی ...

حال این لیلا که خوارت کرده بود ...

      درس عشقش بی قرارت کرده بود ...

مرد راهش باش را شاهت کنم ...

       صد چو لیلا کشته در راهت کنم ...

                                                                

                                                                                     


[ ]
+
ماهیای عجیب...!
ماشششالا!!
بچه ها می گم ترو خدا اینقدر فعال نباشین

اگه دقت کرده باشین این چند تا پست اخر یا واسه حورا بوده یا واسه فرزانه!!!!

ترو خدا اینقدر زحمت نکشین

 حالا منم دست کمی از شما ها ندارم ولی همین که اومدم خیلیه


[ ]
+
آدمک
ممکنه خیلی هاتون شنیده باشیدش .
اما من برا اونایی گذاشتم که تاحالا نشنیدن (مثه هدی) .
 
 
 
 

                                                                        آدمک آخر دنياست بخنــــد
                                                                       آدمک مرگ همين جاست بخنــد
                                                                       دست خطــي که تو را عـاشق کرد
                                                                       شوخي کاغــذي ماست بخنــد
                                                                       آدمک خر نشــوي گريه کني ! 
                                                                       کل دنيا ســراب است بخنــد 
                                                                        آن خدايي که بزرگش خواندي
                                                                       به خدا مثل تو تنهاست بخنـد .... !

[ ]
+

وقتی با انگشت به کسی اشاره می کنیم حواسمون باشه سه انگشت دیگه به طرف خودمون اشاره می کنن...!!!


[ ]
+
دیوار
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد.پسر بزرگش که منتظر بود،جلو دویدوگفت:مامان،مامان!وقتی من در حیاط بازی میکردم وبابا داشت با تلفن صحبت میکرد،تامی با ماژیک

روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش کرده اید،نقاشی کرد!

مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت.

تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود،مادر فریاد زد:توپسر خیلی بدی هستی و تمام ماژیک هایش را در سطل آشغال ریخت.تامی از غصه گریه کرد.

ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد،قلبش گرفت،تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود:مادر دوستت دارم!

مادر در حالیکه اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک قاب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد.

تابلوی قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذیرایی بر دیوار است!


[ ]
+

طناب

داستان درباره ی یک کوهنورد هست که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او ماجرا جویی خود را آغاز کرد ولی از آن جا که افتخار آن را فقط برای خود می خواست تنها رفت.

شب بلندی های کوه را فرا گرفته بود. همه چیز سیاه بود. مرد همان طور که از کوه بالا می آمد چند قدم مانده به قله پایش لیز خورد و در حالیکه به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد.

همچنان سقوط می کرد و در آن هنگام همه ی رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد. احساس می کرد که مرگ به او نزدیک می شود. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش در میان آسمان و زمین معلق بود و در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آن که فریاد بکشد: (خدایا کمکم کن!)

صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: (از من چه می خواهی؟)

ای خدا نجاتم بده!

واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟

البته که باور دارم.

اگر داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن...

یک لحظه سکوت...

و تصمیم گرفت با تمام نیرو  به طناب بچسبد.

 

گروه نجات می گویند که روز بعد یخ زده را مرده پیدا کردند.

بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود و او فقط یک متراز زمین فاصله داشت!

و شما؟چقدر به طنابتان وابسته اید؟ آیا حاضرید آن را رها کنید؟

به یاد داشته باشید که خداوند همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.

 

 

 

حضرت علی(َع):

همانا بر شما از دو چیز می ترسم:پیروی از هوی و بلندای آرزو.

 


[ ]
+
خداحافظی با یاهووو......!
بچه ها می دونستین که شاید تا یه ماه دیگه یاهووو قطع بشه!

اینم برای اینکه روحیتون عوض بشه:


[ ]
+
یا لیس کمثلک شیء
 

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند . ساکي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !


[ ]
+
بابا ایول....

بچه ها!

این فعالیت چشمگیرتون آخر یه کاری دستمون می ده ها!!!


[ ]
+
کلیسای سنت استپانوس
سلام ما امسال رفته بودیم تبریز(مثل همیشه) و از اونجا رفتیم کلیسای سنت استپانوس در نزدیکی جلفا من یه عالمه عکس گرفتم (با موبایل!) براتون چند تا شو می ذارم پیشنهاد می کنم حتما ادامه مطلب رو ببینید

این که فکر کنم بدونید چیه!

 

این نماز خانه اصلی کلیساست

این هم اتاق یه راهبه است! من دیدم جالب و تاریخیه ازش عکس گرفتم ! به نظر شما راهبه ها از آفتابه ی پلاستیکی استفاده می کردن؟

 

 


[ ]
+
و اینَک حورای بی آپاندیس
دوستای گلم سلام 

 ایشاا.. که تا امروز بهتون خوش گذشته باشه و از این به بعدش بیشتر از قبل بهتون خوش بگذره .

اما من چی !؟!؟  ۱۵ دقیقه مونده بود که به قصد مسافرت از خونه بریم بیرون آپاندیسم خودشو لوس کرد و یادش افتاد که بد نیست بترکه .....   

منم کم نیاوردم و حالشو گرفتم ... ۱شنبه رفتم تو اتاق عمل و ..... 

(این چند تا نقطه کلی ماجراها توش داره )  

حالا خودم به درک (الکی) حدود ۱۵ نفر مسافرتشون به هم خورد . بدبختا ....

خلاصه که اگه شانس نباشه  جان در عذابه ...

اما نا شکری نمیکنم ها ... اگه میرفتیم و اونجا میخواستم گرفتار شم بیچاره میشدم ... 

خیلی گنا دارم . مگه نه !؟!؟ 

 

در هر صورت مواظب آپاندیس هاتون باشید که بسیار ناقلا تشریف دارن . 


[ ]
+
× (اینو گذاشتم که بی عنوان نباشه)
کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد .

زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش.

 کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟

زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم

کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد

 

* تا حالا ثابت کرديم که نسبتي با خدا داريم ؟؟

نکردیم ........


[ ]
+
اینو برای دل هدی خانم می نویسم که فکر نکنه من به وبلاگ سر نمی زنم! و البته برای دل شما دوستای عزیزم!

بچه ها ما ۱۵ یا ۱۶ سال هست که نوروز رو جشن می گیریم ولی تا حالا در باره اش تحقیق کردیم؟

اگه میخواهین درباره اش یه چیز هایی بدونین مطلب پایین رو بخنین:

نوروز، از جشن‌های باستانی ایرانیان است. در زمانهای کهن، جشن نوروز در نخستین روز فروردین (معمولاً مطابق با ۲۱ مارس) آغاز می‏شد، ولی مشخص نیست که چند روز طول می‏کشیده‏است. در بعضی از دربارهای سلطنتی جشن‏ یک ماه ادامه داشته ‌است. مطابق برخی از اسناد، جشن عمومی نوروز تا پنجمین روز فروردین برپا می‏شد، و جشن خاص نوروز تا آخر ماه ادامه داشت. شاید بتوان گفت، در طی پنج روز اول فروردین جشن نوروز جنبه ملی و عمومی داشت، در حالیکه طی باقیمانده ماه، هنگامی‏که پادشاهان مردم عادی را به دربار شاهنشاهی می‏پذیرفتند جنبه خصوصی و سلطنتی داشت.

تاریخچه

جشن نوروز از آیین‌های باستانی و ملی ایرانیان می‌باشد. جزئیات چگونگی این جشن تا پیش از دوره هخامنشیان بر ما پوشیده‌است. در اوستا نیز هیچ اشاره‌ای به این جشن نشده‌است. همچنین از دید مذهب و باورهای دینی ایرانیان باستان در ارتباط با این جشن اطلاعاتی در دست نیست. اگرچه مطالبی کلی در تعداد اندکی از کتابهای نوشته شده در روزگار ساسانیان درباره جشن نوروز وجود دارد.

با استناد بر نوشته‌های بابلیها، شاهان هخامنشی در طول جشن نوروز در ایوان کاخ خود نشسته و نمایندگانی را از استان‌های گوناکون که پیشکش‌هایی نفیس همراه خود برای شاهان آورده بودند می‌پذیرفتند. گفته شده که داریوش کبیر، یکی از شاهان هخامنشی (۴۲۱ - ۴۸۶)، در آغاز هر سال از پرستشگاه بأل مردوک، که از خدایان بزرگ بابلیان بود دیدن می‌کرد.

همچنین پارتیان و ساسانیان همه ساله نوروز را را با برپایی مراسم و تشریفات خاصی جشن می‌گرفتند. صبح نوروز شاه جامه ویژه خود را پوشیده و به تنهایی وارد کاخ می‌شد. سپس کسی که به خوش قدمی شناخته شده بود وارد می‌شد. و سپس والامقام‌ترین موبد در حالی که همراه خود فنجان، حلقه و سکه‌هایی همه از جنس زر، شمشیر، تیر و کمان، قلم، مرکب و گل داشت در حین زمزمه دعا وارد کاخ می‌شد. پس از موبد بزرگ ماموران حکومت در صفی منظم وارد کاخ شده و هدایای خود را تقدیم شاه می‌کردند. شاه پیشکش‌های نفیس را به خزانه فرستاده و باقی هدایا را میان حاضران پخش می‌کرد. ۲۵ روز مانده به نوروز، دوازده ستون با آجرهای گلی در محوطه کاخ برپا شده، و دوازده نوع دانه گیاه مختلف بر بالای هریک از آنها کاشته می‌شد. در روز ششم نوروز، گیاهان تازه روییده شده بر بالای ستونها را برداشته و آنها را کف کاخ می‌پاشیدند و تا روز ۱۶ فروردین که به آن روز مهر می‌گفتند، آنها را برنمی داشتند.


جشن‌هایی که از آن روزگار به یادگار مانده، هیچ یک به طول و تفصیل نوروز نیست. نوروز جشنی است که یک جشن کوچک‌تر (چهارشنبه سوری) به پیشواز آن می‌آید و جشنی دیگر (سیزده به در) به بدرقه آن. و نماد آن انداختن سفره هفت سین است.

نوروز در گذشته دارای آداب چندی بوده‌است که امروز تنها برخی از آنها برجای مانده و پاره‌ای در دگرگشت‌های زمانه از بین رفته‌اند. از رسم‌های بجا مانده یکی راه افتادن حاجی فیروز است.

نوروز در آیات و روایات

در کتاب بحارالانوار علامه مجلسی درباره نوروز روایات متعددی وجود دارد، در جلد ‪ ۵۹بیش از ‪ ۴۵صفحه به نقل از امام صادق نقل شده‌است که به معلی بن خنیس فرمودند:ای معلی! همانا نوروز روزی است که پروردگار جهان از بندگانش پیمان گرفت که او را پرستش کنند، به او شرک نورزند و به پیامبران و امامان ایمان بیاورند، نوروز اولین روزی است که خورشید در آن طلوع کرد و بادهای ناگهانی وزیدن گرفت و ستاره زمین در چنین روزی ایجاد شد، روزی است که علی در نهروان پیروز شد و گلهای زمین در آن روز خلق شد، در چنین روزی کشتی نوح بر کوه جودی نشست، همان روزی که جبرئیل بر پیامبر نازل شد، همان روزی که ابراهیم بتها را شکست، روزی که پیامبر؛ علی را بر دوش خود حمل کرد تا بتهای قریش را سرنگون کند و در چنین روزی است که مهدی ظهور خواهد کرد

آیین‌های نوروزی

چیدن سفره هفت سیناز آئین‌های نوروزی است

خانه‌تکانی

خانه‌تکانی از دیگر آئین‌های نوروز است. ده پانزده روز مانده به نوروز (سال نو)خانه تکانی شروع می‌شود. در این آئین، همه وسایل خانه گردگیری و شستشو می‌شود و پاک و پاکیزه می‌گردد.

چنان زوایای خانه را می‌روبند که اگر تا یک سال دیگر هم آن زوایا از چشم خانم خانه پنهان بماند یا فرصت پاکیزه سازی آنها به دست نیاید، قابل تحمل باشد.

وسواس برای این پاکیزه سازی تا به حدی است که در و دیوار خانه اگر نه هر سال، هر چند سال یکبار نقاشی می‌شود.

پس از خانه تکانی، نوبت سبزه کاشتن می‌شود. مادران حدود یک هفته مانده به نوروز، مقداری گندم و عدس و ماش و شاهی در ظرف‌هایی زیبا می‌ریزند و خیس می‌دهند تا آهسته آهسته بروید و برای سفره نوروزی آماده گردد.

کارت شادباش

کاری که پس از شکل گیری روش‌های جدید ارتباطی مانند نامه‌نگاری، یا شکل جدیدتر آن نامه‌های الکترونیکی رواج یافته، ارسال کارت شادباش است؛ یک هفته پیش از آغاز سال نو، زمان ارسال کارت‌های شادباش فرا می‌رسد، فرستادن کارت شادباش برای همه دوستان و آشنایان، و اقوامی که در دیگر کشورها یا شهرها زندگی می‌کنند، البته کاری پسندیده‌است، امروزه و بعد از رواج تلفن بیشتر به یک تلفن برای گفتن تبریک سال نو پس از تحویل سال بسنده می‌کنند.

دید و بازدید

دید و بازدید رفتن تا پایان روز ۱۲ فروردین ادامه دارد. اما معمولاً در همان صبح نوروز به دیدن اقوام نزدیک، مانند پدر و مادر، پدر بزرگ و مادر بزرگ، پدر و مادر زن یا شوهر، عمه، عمو، خاله، دائی و... می‌روند.

روزهای بعد نوبت اقوام دورتر فرا می‌رسد و سر فرصت به دیگر اقوام و دوستان سر می‌زنند و دیدارها تازه می‌کنند. حتی اگر کسانی در طول سال به علت کدورت‌هایی که پیش آمده از احوال پرسی یکدیگر سر باز زده باشند، این روزها را فرصت مغتنمی برای رفع کدورت می‌شمارند و راه آشتی و دوستی در پیش می‌گیرند.

مسافرت نوروزی

از آنجا که مدارس در ایام نوروز تا ۱۴ فروردین تعطیل است، فرصت خوبی برای سفر کردن به دست می‌آید. پس گروه کثیری از مردم به شهرهای دیگر و نقاط خوش آب و هوا ی کشور که در ایام نوروز از آب و هوای معتدل برخوردار است، سفر می‌کنند. اما این سفرها نیز خالی از دید و بازدید نیست. مردم به دیدار یکدیگر می‌روند و دیگران را به شام و ناهار دعوت می‌کنند. سفرهای زیارتی نیز که از دیرباز مرسوم بوده، همچنان رونق دارد. به این معنی که عده زیادی شب عید به مشهد می‌روند و پس از یکی دو روز به خانه و کاشانه خود باز می‌گردند.

غذاهای روز اول عید

اغلب مردم، روز اول عید نوروز سبزی پلو و ماهی، کوکو سبزی و آش می خورند. اگرچه غذاهایی دیگری نیز رواج دارد. برای مثال کردها صبح روز اول عید خورشت قورمه سبزی می پزند. 

دیگر آیین‌ها

آداب و سنن مربوط به نوروز در گذشته بیش از امروز بوده‌است.

تا چند دهه پیش در برخی نواحی ایران، نوروزی خوانی مرسوم بوده‌است. در گیلان و مازندران و آذربایجان، از حدود یک ماه پیش از فرارسیدن نوروز، کسانی در روستاها راه می‌افتادند و اشعاری در باره نوروز می‌خواندند. اشعاری که بنا بر تعلقات مذهبی شیعیان با مضامین مذهبی آمیخته بود و ترجیع بند آن چنین بود:

باد بهاران آمده، گل در گلستان آمده / مژده دهید بر دوستان، ...

این پیک‌های نوروزی در مقابل نوروزی خوانی از مردم پول یا کالا می‌گرفتند و سورسات نوروزی خود را جور می‌کردند.

تا چهل پنجاه سال پیش به راه انداختن «میر نوروزی» نیز یکی از آئین‌های رایج بوده‌است. داستان میر نوروزی این است که در پنج روز آخر سال اداره و فرمانروایی شهر را به فردی از پائین‌ترین قشرهای اجتماعی می‌سپردند و او نیز چند تن از مردم عوام را به عنوان خدم و حشم و عامل خود انتخاب می‌کرد و فرمان‌های شداد و غلاظ علیه ثروتمندان و قدرتمندان می‌داد.

آنها نیز در این پنج روز حکم او را کم و بیش مطاع می‌دانستند و تنها در موارد پولی به چانه زدن می‌پرداختند. پس از آن پنج روز نیز میر نوروزی مطابق سنت از مجازات معاف بود و هیچ کس از او بازخواست نمی‌کرد که چرا در آن مدت پنج روز چنین و چنان کرده‌است.

حافظ در این بیت به عمر کوتاه آدمی، عمر کوتاه گل و عمر کوتاه سلطنت میر نوروزی اشاره دارد:

سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی        که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی


[ ]
+
اول فروزدین سال 1387....سال نوآوری و شکوفایی..
 

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

 

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده ست

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست.

 

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با با تاک چه کرد؟

با سر و سینه گل های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

 

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم جمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد !

 

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

نو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

                             وبهاران را

                                                  باور کن...

                                                                                                (فریدون مشیری)

              

دوستای گلم...اول اینکه دلم برای همتون تنگ شده...واقعا میگم .

دوم اینکه از صمیم قلبم برای همه مدرسمون...برای همه اون هایی که روحشون به وسعت دریاست و دلشون به پاکی آسمونیه که خدا برای بار اول آفرید و قلبشون به مهربونیه لبخند یک نوزاده و لب هاشون مثل غنچه های نو شکفته بهاری همیشه می خنده و ایمانشون که رنگ  سبز مقدس برگ های امیدوار رو داره ٬آرزوی سلامتی ٫خوشحالی٬کامیابی و موفقیت و عشق می کنم....ایشالا تعطیلات بهتون خوش بگذره...متین


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!


بهترین و جدیدترین کد های جاوا